خرید گوشواره نخبه كه باشی با مرگت هم زندگی میبخشی

چشم هاي شفافي كه گوشه مسجد نشسته و در سكوت به رفت و آمد مداوم افراد خيره مانده، به صورت جواني تعلق دارد كه در دل قاب عكس محبوس است. خودش اما چند روزي است كه زمين و انسان هايش را ترك كرده و بي خبر رفته. بدون فرصت خداحافظي و با نهادن داغ حسرت وداعي گرم بر دل عزيزانش. ليكن يادگارهايي بر زمين بر جاي نهاده كه حضورش را در كالبدي ديگر و با چهره هايي ديگر جاودانه مي سازد. مهدي فنودي، دانشجوي سال دوم مهندسي مكانيك دانشگاه شريف، روز يكشنبه 12 شهريورماه 1391، پس از يك هفته جدال با مرگ روي تخت بيمارستان نيكان تهران، به مرگ مغزي دچار شد. اعضاي بدن اين جوان طبق گفته پدرش، «هديه يي است براي تمام دانشگاهيان دانشگاه شريف». هديه يي كه حضور او را تا ابد با شادي دوباره گيرندگان اعضا، زنده نگاه مي دارد.    پدر نمي داند كدام عضو به چه كسي اهدا شده است    بعدازظهر روز پنجشنبه 16 شهريورماه، مسجدالنبي تهران از حضور داغداران مهدي فنودي لبالب است. جمعيتي سياهپوش كه مي روند و مي آيند و فضا را از حضور خود پر و خالي مي كنند. غم از در و ديوار مسجد مي جوشد و داغ جوان از دست رفته يي را كه زير خروارها خاك خفته، بر دل ها مهر مي كند. پدرش، سرتيپ عبدالمجيد فنودي، شكسته و سر به زير، كنار ورودي ايستاده است. شنيده هايم حكايت از استقامت بي نهايت او در فقدان يگانه پسرش و اهداي اعضاي او دارد. اوج اين غم، شايد تنها از چشم هاي بي فروغ و چهره تكيده اش قابل تشخيص باشد. اين را در انتهاي مراسم، زماني كه براي گفت وگو روبه روي وجود داغدارش مي ايستم، مي فهمم. چندان قادر به صحبت نيست. با صدايي گرفته از شنبه شبي مي گويد كه مثل هر شب بوده، و مهدي همراه دوستش براي ورزش به پارك رفته. هميشه اين كار را مي كرده و خانواده عادت داشتند. اما آن شب از بيمارستان فرمانيه تماس گرفتند و خبر تصادفش را دادند. سرتيپ فنودي درباره آن شب مي گويد: «ماشين را آن سوي خيابان پارك كرده و رفته بودند براي ورزش. ساعت 12:30شب زماني كه قصد بازگشت به سوي ماشين را داشته اند، يك پژوي 206 بدون توجه به اتومبيل ديگري كه براي عبور اين دو جوان ايستاده بود، به سرعت جلو مي آيد و با برخوردي سخت، مهدي را به اين سمت و دوستش را به سمت ديگر خيابان مي اندازد. خودم را كه به بيمارستان رساندم مهدي غرق در خون بود.» صدايش ترك بر مي دارد و مي گويد: «همان لحظه فهميدم كه ديگر او را نمي بينم، و همين طور هم شد. يك هفته در كما بود و بعد همه چيز تمام شد.» پدر داغدار از جزييات اهداي اعضاي پسرش بي خبر است و نمي داند كدام اعضا به چه كساني اهدا شده، چرا كه او تمام اعضا را به شهيد «شريف» و به دانشگاه شريف هديه كرده است. بغضش عاقبت زماني در گلو مي شكند كه از فرض فرصت دوباره ديدار مهدي مي پرسم. صدايش ميان هجوم اشك، مي لرزد و آهسته مي گويد: «قربونت برم بابا. فقط همين را در آغوشش مي گويم.»    شيطنت و انرژي اش، بي نهايت بود    مجتبي زريباف، يكي از دانشجويان دانشگاه شريف و از صميمي ترين دوستان مهدي است. «انرژي گروه بود. سربه سر همه مي گذاشت. مي نشست فكر مي كرد تا يك راه تازه و جالب براي شيطنت پيدا كند. همه مي گفتند تو مغز نداري، آخرهم با مرگ مغزي مي ميري.» با گفتن اين حرف، لب هايش را كه از مرور خاطرات به لبخند گشوده شده به دندان مي گزد و با اندكي مكث ادامه مي دهد: «حتي وقتي خبر تصادف را شنيديم فكر كرديم باز مهدي برنامه يي براي سربه سر گذاشتن ريخته. تا نيم ساعت همه فكر مي كرديم سر كاريم. بعد فهميديم واقعيت دارد و چه باور تلخي بود. هنوز هم فيلم هايي كه از او داريم را نگاه مي كنيم، هم به شيطنت هايش مي خنديم و هم با ديدن جاي خالي اش به گريه مي افتيم.» مجتبي روزهاي تلخ بيمارستان را روزهاي اميد و نااميدي مي داند. روز هايي كه از يك سو، پزشك و پرستار اميدي به بازگشت مهدي نداشتند، و از سويي ديگر چشم هاي نگران خانواده و دوستان براي پيكر بي جاني كه زماني نه چندان دور انرژي هر جمعي بود، آرزوي معجزه مي كردند. تا اينكه عاقبت پس از يك هفته جدال، پزشكان قاطعانه مرگ مغزي را اعلام كردند. آن روز اردلان از اتاق مهدي بيرون آمد و بغض تلخ تمام اين روزها را با گفتن اين جمله در آغوش مجتبي شكست: «مهدي مرد.» پدر اما هنوز بي اطلاع بود و سعي داشت نزديكان را كنار تخت يگانه پسرش بفرستد، شايد شنيدن صداي آنها در هوشياري فرزند اثرگذار باشد. مجتبي مي گويد: «اما زماني كه فهميدند همه چيز تمام شده به دقيقه نكشيد كه حرف از اهداي عضو زدند. برگه ها را امضا كردند و زير آنها نوشتند، اين اعضا هديه يي است براي شهيد «شريف»، به سلامتي همه دانشگاهيان دانشگاه شريف. مادرشان اما تا روز خاكسپاري بي اطلاع بودند و قرار هم نبود به اين زودي بدانند. اما مداح سر خاك با وجود تمام سفارش هاي ما اين موضوع را گفت، و عكس العمل مادرشان تنها گريه يي تلخ و بي صدا بود.» از دلتنگي اش مي پرسم. سر به زير مي اندازد و به انگشتاني كه در هم گره كرده مي نگرد. پيداست با بغضي سمج در جدال است. نم اشك را در چشم هاي روشنش مي بينم و پاسخي نمي شنوم. چند لحظه بعد با صدايي گرفته مي گويد اگر مي توانست بار ديگر او را ببيند، حتما بابت آخرين روزهايي كه با دوري گذرانده اند از او عذر مي خواست. مهيار رضازاده از دوستان صميمي مهدي و از دانشجويان دانشگاه شريف نيز با لبخند حسرت از خاطرات مهدي ياد مي كند: «نمي دانم كه شخصيت شاد و شلوغش، چطور بي حركت روي تخت افتاد و در خاك رفت. تا روز آخر هم اميد به بازگشتش داشتيم. اتفاق تلخي بود كه تنها راه براي تحمل آن را در بزرگواري پدرش مي دانم. آقاي فنودي با محكم ايستادن شان ما را نيز به صبر دعوت كردند.» نويد شجاعي، دبير رياضيات گسسته دبيرستان دانش، مهدي را به عنوان يكي از دانش آموزان خوب زمان تحصيل در دوران دبيرستان به ياد دارد و مرگ زودهنگام او را بسيار ناراحت كننده مي داند: «روزي كه خبر را شنيدم، دغدغه ها و مشكلات آن روز، همه از ذهنم بيرون رفت. براي مهدي با آن همه موفقيت خيلي زود بود. آينده روشني داشت.» سروش آقاميري نيز از دوستان دوران دبيرستان و دانشگاه مهدي است كه تمام روزهاي بيمارستان و لحظات خاكسپاري، از فرط ناباوري و شوك مثل خوابي گنگ از برابر چشم هاي مبهوتش عبور كرده. تنها چيزي كه به ياد دارد جمعيت جواني است كه دور خاك مهدي را در قطعه نام آوران گرفته بودند، و غم عجيبي كه در فضا موج مي زد. مي گويد: «اتفاقي كه فكرش را نمي كرديم، ظرف چند ثانيه شخصيت دوست داشتني او را از ما گرفت. اگر اكنون صدايم را بشنود مي گويم مهدي، من كه ديگر نمي توانم تو را ببينم، اما تو لااقل معرفت داشته باش و سري به ما بزن.» در آخرين لحظات مراسم هنگام خروج از مسجد، مادر مهدي را مي بينم كه شانه هاي بي رمقش در آغوش دو خواهر جوان مهدي، از فرط گريه مي لرزد و صداي هق هق مظلومانه اش از پس سياهي چادر، سوز از دست دادن جگر گوشه اش را فرياد مي زند. مردي با قاب عكس مهدي از قسمت مردانه بيرون مي آيد و نگاه زلال پسر جوان از دل تصوير، همراه با عبور مرد از برابر مادر و بي تابي هايش مي گذرد. بيرون از مسجد، بانگ صلوات در فضا اوج مي گيرد. خورشيد راهي تا غروب ندارد. مي رود اما صبح فردا بار ديگر پرتو نورش را مي گستراند. مثل تمامي آنهايي كه با گذر خود، نور حيات را در وجود سايرين به وديعه نهاده اند، مانند مهدي و مهدي ها… و اين رسم خوشايندي است.منبع: اعتماد